روزهایی که گذشت

سلام

خیلی مریضم از دیروز ظهر تمااااام بدنم و استخونهام درد میکنه سرما خوردم

بهش پیام دادم که برگشتی یه چیزی واسه شامت بیار من مریضم نمیتونم غذا درست کنم

وقتی برگشت اینقدر بهم رسیدگی کرد که نگو

همش پیش من تو اتاق بود که برق رو هم خاموش کرده بودم

میگفتم برو تو هال تی وی نگاه کن

میگفت تو اینجا مریضی و من تی وی؟

گفت ببرمت دکتر گفتم نه خوشم نمید

گفت از آمپول میترسی؟

من ها ها ها

گفت واسه شام ماکارونی درست میکنه گفتم نمیخواد زحمت داره

گفتم نیمرو درست کن

درست کرد و با سیب زمینی سرخ شده و گوجه و خیارشور خوردیم

قبلش یه مسکن داد بهم وگرنه نمیتونستم از جام بلند شم

__________________________

روز ولنتاین خونه مامان بودم عصری برگشتم باغذاهایی که بهم دهده بود

بی حال نشسته بودم که یهو به ساعت نگا کردم گفتم الانه بیاد و من دستم خالیه

مدتی بود میخواستم واسش یه پیچ باز کن برقی که با دیدنش دهنش آب میفتاد بگیرم

چی بهتر از الان که روز عشق بود

بدوبدو رفتم وضوگرفتم و آرایش نمودم و زدم بیرون تو راه پیام دادم که من فلان خیابونم اگه میخوای بیا

اونم گفت باشه

خلاصه اون پیچ بازکن را خریدم و چندلحظه بعد که دیدمش تقدیمش نمودم

متعجب شده بود

بعدشم رفتم مسجدی که اونطرفا بود نمازمغرب وعشا رو خوندم 

بعدشم منو گردوند همه جا که یه چیزی بخر

دست برقضا هیچی به دلم نمینشست تا اینکه تو یه کتابفروشی برای اولین بار در طول ده پانزده سال اخیر یه عروسک مو سبز به دلم نشست اینقد دوسش دارم که نگو_______________ 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
مهدی

خداوند به همه زوج های جوان زندگی شیرین و سرشار از ایمان و موفقیت عنایت کنه.