جمعه

امروز یه کم حالم خوب نبود و نمیتونستم کار کنم، البته این حالت از دیروز رسما شروع شد. دیروز بهانه گیری کردم و رفتم تو اتاق و کمی اشک ریختم... هیچوقت بیتفاوت نیست ... اومد پیشم با بغض که دچار عذاب وجدان شدم. گفتم بخاطر این ناراحتم که وقتی خواستم شیشه های جای مربا رو دور بندازم انگار شیشه عمرت بودن گفتی نه لازمشون داریم! مگه الماس بودن! (میبینین چه مسخره بود کارم؟ عین بچه ها شده بودم) اونم گفت ببخشیدـ به همین سادگی شروع شد و تموم شدـ
این اتفاق زنانه چیکار با روحیه آدم نمیکنه ...
امروزم ناهار کم خورد البته از دید من اینقد دلخور شدم که نگو....! ولی این دیگه بروز داده نشد از بس مهربون بود و از آنجا که فهمیده بود یه چیزیم شده دوروبرم میومد... هم صبح و هم صبح ظرفا رو شست. بهش میگم همیشه که تو خیلی خوب و مهربونی... صبح میگفت تو ناسپاس نیستی وگرنه خیلیا هستن هرکار خوبی براشون انجام میدی نمیبینن... نکته مهمی بود ولی این از ارزش کارهاش کم نمیکنه برام.
الان که تازه از خواب عصرگاهی بیدار شدم حالم خیلی خوبه. 
/ 0 نظر / 13 بازدید