حال و هوای این روزهام

 

**مامان خیلی گیر می داد تازگیا که درس نمی خونی ... خیلی رو اعصاب بود در حد مرگ... تا امروز که التماسش کردم گفتم التماست می کنم اینقدر نگو درس بخون درس بخون چون داری منو زده می کنی از کتابهام. کسی بخواد بخونه خودش می خونه. بس کن دیگه. خواهرجان هم گفت گناه داره اینقدر اذیتش نکن اگه درسشو بخاطر بداخلاقی ها و اجبارهای تو نخونه گناهش پای توعه ها؟

خلاصه نجات یافتم و آرام شد مامان.

** دیشب عشقم ساعت هفت و نیم به بعد بود که رفت برای کاری که براش پیش اومده بود و برخلاف انتظارم خیییلی دیر اومد. ساعت از ده گذشته بود. شام هم میرزا قاسمی داشتیم و اصلا نمی تونستم تنهایی بخورم. اینقدر دلم براش تنگ شده بود که نگو. گفتم باهات دوست نیستم دیر اومدی. اونم با لبخند از اینکه سورپرایزش کردم چون روی پله های راهرو نشسته بودم وقتی برگشت گفت که ببخشید.

** دیروز هم از دانشگاه که برگشتم اومد دنبالم و رفتیم یه کتابخونه عمومی و نمازم رو خوندم چون وضو داشتم. دیگه خونه نرفتیم و منو برد و برام یه عینک که قیمت بالایی داشت خرید. خیلی ازش ممنونم خییییییییییییییلی. برای خواسته هام بینهایت ارزش قایله و اصلا اسم قیمت و پول نمیاره.

** توی یه وبلاگ "شهربانوها" خوندم که می خواد چله ترک گناه غیبت انجام بده. منم اعلام آمادگی کردم. خییییییییییییییلی ساله که من می خوام این عیب بزرگ رو ترک کنم ولی هربار بعد از مدتی فراموش کردم. البته بعداز ازدواج خیلی بهتر شدم بخاطر اینکه عشقم خیلی وقتا دوست  نداره این کارو بکنم. یعنی می شه کامل از این گناه پاک بشم؟

/ 1 نظر / 6 بازدید