می خواهم خداگونه باشم...
فهمیدم که برای رهایی از رنج باید خدا گونه شوم... این تصمیم از من نبود و از پروردگارم بود... من از او خواستم راه را نشانم دهد و او نیز به روشهای مختلف با نشان دادن برنامه های مختلف از تلویزیون مثل کانال ماهواره ای و سایت گنج حضور و کتابهای مختلف راهنمایم شد... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

سلام

دیشب همسرجان خونه ای که پسندیده بودیم خرید. با قیمت مناسب. 

با شیرینی برگشت خونه . کلی خوشحال شدیم.

..............

یه زمانی از این خونه که توشیم به تنگ اومده بودم و اصلا تحملشو نداشتم. حالا که داریم ترکش میکنیم دوسش دارم!

خونه ای که میخواستم خریدیم درسته خوشحالم که ضرر نکردیم و همونی بود که میخواستم اما به حرفای استاد شهبازی توی گنج حضور رسیدم که مادیات و مقام به آدم زندگی نمیدن تنها دوستی با خداس که بهمون آرامش واقعی میده. هنوزم در درونم احساس خلأ میکنم. من خدا رو کم دارم.

دیروز به دفترشون تو تهران زنگیدم و سفارش ده تا سی دی دادم. میخوام به حرفاش هر لحظه گوش کنم که با روحم آمیخته بشه. اینقد تکرار میکنم و یادداشت برمیدارم که دیگه فراموش نکنم.

خدا خیرش بده. دیشب به عشقم میگفتم اگه این برنامه نبود مطمینم زندگی من و تو اینطور نبود. اونم خیلی قبولش داره.

[ پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

**مامان خیلی گیر می داد تازگیا که درس نمی خونی ... خیلی رو اعصاب بود در حد مرگ... تا امروز که التماسش کردم گفتم التماست می کنم اینقدر نگو درس بخون درس بخون چون داری منو زده می کنی از کتابهام. کسی بخواد بخونه خودش می خونه. بس کن دیگه. خواهرجان هم گفت گناه داره اینقدر اذیتش نکن اگه درسشو بخاطر بداخلاقی ها و اجبارهای تو نخونه گناهش پای توعه ها؟

خلاصه نجات یافتم و آرام شد مامان.

** دیشب عشقم ساعت هفت و نیم به بعد بود که رفت برای کاری که براش پیش اومده بود و برخلاف انتظارم خیییلی دیر اومد. ساعت از ده گذشته بود. شام هم میرزا قاسمی داشتیم و اصلا نمی تونستم تنهایی بخورم. اینقدر دلم براش تنگ شده بود که نگو. گفتم باهات دوست نیستم دیر اومدی. اونم با لبخند از اینکه سورپرایزش کردم چون روی پله های راهرو نشسته بودم وقتی برگشت گفت که ببخشید.

** دیروز هم از دانشگاه که برگشتم اومد دنبالم و رفتیم یه کتابخونه عمومی و نمازم رو خوندم چون وضو داشتم. دیگه خونه نرفتیم و منو برد و برام یه عینک که قیمت بالایی داشت خرید. خیلی ازش ممنونم خییییییییییییییلی. برای خواسته هام بینهایت ارزش قایله و اصلا اسم قیمت و پول نمیاره.

** توی یه وبلاگ "شهربانوها" خوندم که می خواد چله ترک گناه غیبت انجام بده. منم اعلام آمادگی کردم. خییییییییییییییلی ساله که من می خوام این عیب بزرگ رو ترک کنم ولی هربار بعد از مدتی فراموش کردم. البته بعداز ازدواج خیلی بهتر شدم بخاطر اینکه عشقم خیلی وقتا دوست  نداره این کارو بکنم. یعنی می شه کامل از این گناه پاک بشم؟

[ چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

راست و پاک بگم که این ماه رمضان اونی نبود که فکرشو می کردم. نمی دونم چرا. حس و حال معنوی نداشتم. اصلا فکرشم نمی کردم با همسر جانم اینطور باشه اولین ماه رمضانمون. شاید بخاطر اینکه براش برنامه نریخته بودم. یعنی حسش نبود که برنامه بریزم.

خلاصه گذشت..

خونه ای که قرار بود بگیریم به همین سادگیا نبود که فکر می کردم. الان گره تو کارمون پیش اومده که من فکر می کنم حتما صلاحمون نیست به این زودیا از این جا بریم. وام رو توی آخرای پاییز می دن این در حالیه که فکر می کردم تو همین تابستون ما دیگه بار بستیم.

- تصمیم گرفته بودم کلی درس بخونم حتی توی رمضان که نشد. بعضی وقتا ده صبح بیدار می شدم بعضی وقتا یازده و تازگیا دوازده. آیا یک کسی که آرزوشه دانشجوی دکتری بشه اینطور درس می خونه؟ نه

باید برای بعد از رمضان برنامه ریزی کنم که بتونم از درس سختی که مانع موفقیتم شد سال قبل شروع کنم و اونو توی تابستون تموم کنم. از مهر هم بقیه درسا رو شروع کنم.

-تصمیم دارم هر روز با دنیام چند صفحه کتاب بخونیم. علاوه بر اون قرآن هم روزانه بخونیم.

----------------

خیلی وبلاگای خوب و مفید و دوست داشتنی به پستم می خوره منم لینک می کنم و لذت می برم ازخوندنشون. جای رضوان رو که یه زمانی بهترین وبلاگ بود تقریبا گرفتن. البته رضوان عزیز همچنان جاش خالیه.

---------

تصمیم برای نی نی دار شدن هم فعلا منتفیه. دودوتا چهار تا که می کنم فکر می کنم نمی ذاره کنکورمو خوب بدم. می گن حاملگی باعث تهوع و این چیزا می شه که منو از هدفم دور می کنه. تا ببینیم چی پیش میاد. فعلا که بهش فکر نمی کنم.

 

[ یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

اینقدر دوستش دارم که حد و حساب نداره...

اینقدر دوستم داره که حد و حساب نداره...

حالا که تازه تصمیم (تصمیم فقط) گرفتیم صاحب نی نی بشیم چقدر بیشتر دوستم داره. انگار که مامان شدم.

من یه راز بزرگ رو تو این مدت کوتاه زندگی مشترک فهمیدم: تا عشق ندی عشق نمی گیری. من اون اوایل خیلی شدیدا خودخواه بودم و قهر قهرو. اونم صبور. تا اینکه از برنامه گنج حضور شنیدم که می گفت اگه می خوای شاد باشی خب شاد باش. دنبال بهانه نباش. کلا حرفای زیادی راجع به همسرداری لابلای حرفای اصلیش که عرفانیه زد که همش می گفت قضاوت نکنین و نورافکن رو روی خودتون بندازین و نه اطرافیانتون. دیگه نمی دونم از کجا اینو یاد گرفتم که باید قبل از اینکه یکی عاشقت باشه باید خودت عاشقش باشی. اگه عشق می خوای باید عشق بدی.

منم اینو تو زندگی خودم پیاده کردم و تا تونستم بهش عشق دادم. عاشق ترش کردم. البته تو این کارم هیچ فیلم و نقشی بازی نکردم ها. دیدگاهم رو هم عوض کردم و تصمیم گرفتم اینقدر بدبین و منفی باف نباشم و بی قید و شرط دوستش داشته باشم.

چه تهمت ها که تو ماههای اول بهش نزدم و خم به ابرو نیاورد. ولی خدا کمکم کرد که بذارم کنار و زندگی کنم.

حالا خوشبختم باهاش. دوستش دارم هر روز بیشتر دوستم داره هر لحظه بیشتر. عمیق عمیق....

[ دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

کتاب زن کامل تموم شد،  یه توفیق اجباری بود که راجع به همسرداری بخونم چون من هدفم فقط خوندن قسمت برنامه ریزیش بود. انسان چقد فراموشکاره... همین تابستون بود که خوندمش ها... اینقد برام جدید بود که نگو.

یه خلاصه ازش بنویسم بد نیست؛

اول از همه میگه که زن کامل زنیه که منظمه و از وقتش استفاده صحیح میکنه... (من بعضی وقتا خیلی با برنامه ام و بعدش بی نظم میشم و این چرخه ادامه داره.. ولی همینم دوس دارم.. مهم اینه که بی برنامه بودنم همیشگی نیست...)

 

2. شوهرتان را همانگونه که هست بپذیرید... اینقد دنبال عیبای شوهرمون نباشیم. مگه خودمون بی نقصیم

3.به علایق شوهر توجه و سازگاری نشون بدیم.خواه این علاقه به سالاد باشد و روابطجنسی و خواه ورزش. به شیوه زندگی او عادت کنیم.

4.نیاز مهم مرد تحسینه و پذیرش. خدا رو شکر اینو رعایت میکنم و خیلی رو خوبیاش زوم میکنم و بهشم میگم که عااااااشق این اخلاقاتم....

5.وقتی باهاتون صحبت میکنه سراپا گوش باشین و بذارین اینو متوجه بشه که خیلی بهش اهمیت میدین. حرفاشم قطع نکنین. 

6.قدرشناس باشیم و به روشهای مختلف اونو نشون بدیم.

7.سرووضعمونو آراسته کنیم براش..من جدیدا هر روز حموم میرم و عشقم خیلی اینو دوس داره. 

8.یه چیز خیلیرقشنگ هم آخرش میگه و اون اینکه : 

به تغییر و دگرگونی ظاهری زندگی تان بسنده نکنید بلکه با کسی که به شما زندگی میدهد ارتباط برقرار کنید. 

اینجاش خیلی مهمه چون آرامش و خوشبختی بدون دوستی و ارتباط با خدا اصلا وجود نخواهد داشت.

 

اینم اضافه کنم که اینا که من نوشتم خیلی خلاصه س. حتما کتابو بخونین سالی حداقل دو بار!

[ پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

دیروز بعد از کلاسم جناب همسر جانم اومد دنبالم گفت میخوام بریم فلان جا که مرکز خریده بذاریم امروز یا فردا بعدازظهر؟ گفتم فردا زودتر برمیگردم خیلی گرمه الان بریم. اولش نیفتاد ولی بعدش یادم اومد که تولدمه و میخواد برام یه چیزی بگیره. 

خلاصه رفتیم و گفت بریم پایین خودم یه چیزی پسندیدم میخوام ببینم نظر تو چیه؟ منم گفتم وااااااااااااای پایین که جای طلا ملاس! رفتیم پایین و یه عالمه گشتیم و نتیجه شد سه تا النگوی خوشگل. بعدا اگه تونستم عکسشو میذارم. خیلی خوشحالم کرد. ازش ممنونم از ته دلم.

-------------

داریم خونه مونو میفروشیم که یه خونه نزدیک مامان اینا بگیریم. ایشالله که همه چی به خیر و خوشی اتفاق بیفته. دوس دارم از نزدیک به مامان برسم بیشتر بهش نزدیک شم. سعی میکنم اگه بداخلاق میشه تحمل کنم. میدونم خدا جواب صبرمو میده. البته آدم بداخلاقی نیست ولی خب دیگه به نظرم اکثر مادرا یه جورایی ضد حالن شاید بخاطر اختلاف نسل... اون روزایی که صبر میکنم و الکی حرفاشو تایید میکنم و در عمل کاری که خودم میدونم درسته انجام میدم. 

خدای مهربون دوست داره با بنده هاش حتی بدترینشون مهربون باشیم تا چه رسد به مقام مادر....

[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

می خواهم خداگونه زندگی کنم... هرکس این هدفش باشه خداوند هدایتش میکنه. خداوندبرای هر انسانی راهی قرار می ده و برای من کانال گنج حضور راهنماست. امتحانش کنید شاید برای شما هم این کانال راهنما باشد. سایت هم دارد برای افرادی که ماهواره ندارن.
صفحات دیگر
امکانات وب