می خواهم خداگونه باشم...
فهمیدم که برای رهایی از رنج باید خدا گونه شوم... این تصمیم از من نبود و از پروردگارم بود... من از او خواستم راه را نشانم دهد و او نیز به روشهای مختلف با نشان دادن برنامه های مختلف از تلویزیون مثل کانال ماهواره ای و سایت گنج حضور و کتابهای مختلف راهنمایم شد... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام

سر سفره بودیم دیدم تو خودشه منم شیطان درونمفعال شده بود که چه شه. با من که نباید بد باشه حتی اگه بزرگترین مشکل دنیاهم خدای نکرده باشه بازم نمیتونم تحمل کنم.عینک

ازش پرسیدم چه ته؟ تو خودتیــ

به زور از زیر زبونش کشیدم چی بوده

عشق من نگران ناهارهای من بوده برا کتابخونه که هر روز میرم...

جدا از اون نگران پخت و پزم هم بود که چیکار کنیم وقتم گرفته نشه. که خداروشکر اینم حل شو. مامان جون کلی بهم غذا داد که حداقل تا پونزده روز نمیخواد چیزی بپزم. خدا همه مامانا رو حفظ کنه.

[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

**مامان خیلی گیر می داد تازگیا که درس نمی خونی ... خیلی رو اعصاب بود در حد مرگ... تا امروز که التماسش کردم گفتم التماست می کنم اینقدر نگو درس بخون درس بخون چون داری منو زده می کنی از کتابهام. کسی بخواد بخونه خودش می خونه. بس کن دیگه. خواهرجان هم گفت گناه داره اینقدر اذیتش نکن اگه درسشو بخاطر بداخلاقی ها و اجبارهای تو نخونه گناهش پای توعه ها؟

خلاصه نجات یافتم و آرام شد مامان.

** دیشب عشقم ساعت هفت و نیم به بعد بود که رفت برای کاری که براش پیش اومده بود و برخلاف انتظارم خیییلی دیر اومد. ساعت از ده گذشته بود. شام هم میرزا قاسمی داشتیم و اصلا نمی تونستم تنهایی بخورم. اینقدر دلم براش تنگ شده بود که نگو. گفتم باهات دوست نیستم دیر اومدی. اونم با لبخند از اینکه سورپرایزش کردم چون روی پله های راهرو نشسته بودم وقتی برگشت گفت که ببخشید.

** دیروز هم از دانشگاه که برگشتم اومد دنبالم و رفتیم یه کتابخونه عمومی و نمازم رو خوندم چون وضو داشتم. دیگه خونه نرفتیم و منو برد و برام یه عینک که قیمت بالایی داشت خرید. خیلی ازش ممنونم خییییییییییییییلی. برای خواسته هام بینهایت ارزش قایله و اصلا اسم قیمت و پول نمیاره.

** توی یه وبلاگ "شهربانوها" خوندم که می خواد چله ترک گناه غیبت انجام بده. منم اعلام آمادگی کردم. خییییییییییییییلی ساله که من می خوام این عیب بزرگ رو ترک کنم ولی هربار بعد از مدتی فراموش کردم. البته بعداز ازدواج خیلی بهتر شدم بخاطر اینکه عشقم خیلی وقتا دوست  نداره این کارو بکنم. یعنی می شه کامل از این گناه پاک بشم؟

[ چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

دیروز بعد از کلاسم جناب همسر جانم اومد دنبالم گفت میخوام بریم فلان جا که مرکز خریده بذاریم امروز یا فردا بعدازظهر؟ گفتم فردا زودتر برمیگردم خیلی گرمه الان بریم. اولش نیفتاد ولی بعدش یادم اومد که تولدمه و میخواد برام یه چیزی بگیره. 

خلاصه رفتیم و گفت بریم پایین خودم یه چیزی پسندیدم میخوام ببینم نظر تو چیه؟ منم گفتم وااااااااااااای پایین که جای طلا ملاس! رفتیم پایین و یه عالمه گشتیم و نتیجه شد سه تا النگوی خوشگل. بعدا اگه تونستم عکسشو میذارم. خیلی خوشحالم کرد. ازش ممنونم از ته دلم.

-------------

داریم خونه مونو میفروشیم که یه خونه نزدیک مامان اینا بگیریم. ایشالله که همه چی به خیر و خوشی اتفاق بیفته. دوس دارم از نزدیک به مامان برسم بیشتر بهش نزدیک شم. سعی میکنم اگه بداخلاق میشه تحمل کنم. میدونم خدا جواب صبرمو میده. البته آدم بداخلاقی نیست ولی خب دیگه به نظرم اکثر مادرا یه جورایی ضد حالن شاید بخاطر اختلاف نسل... اون روزایی که صبر میکنم و الکی حرفاشو تایید میکنم و در عمل کاری که خودم میدونم درسته انجام میدم. 

خدای مهربون دوست داره با بنده هاش حتی بدترینشون مهربون باشیم تا چه رسد به مقام مادر....

[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

می خواهم خداگونه زندگی کنم... هرکس این هدفش باشه خداوند هدایتش میکنه. خداوندبرای هر انسانی راهی قرار می ده و برای من کانال گنج حضور راهنماست. امتحانش کنید شاید برای شما هم این کانال راهنما باشد. سایت هم دارد برای افرادی که ماهواره ندارن.
صفحات دیگر
امکانات وب