می خواهم خداگونه باشم...
فهمیدم که برای رهایی از رنج باید خدا گونه شوم... این تصمیم از من نبود و از پروردگارم بود... من از او خواستم راه را نشانم دهد و او نیز به روشهای مختلف با نشان دادن برنامه های مختلف از تلویزیون مثل کانال ماهواره ای و سایت گنج حضور و کتابهای مختلف راهنمایم شد... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

سلام

و اینک معرفی میکنملبخند

سایت iplan.ir

http://www.iplan.ir/fa/index.php/categorylists/sitesrecommended

این صفحه اش را هم حتما ببینید سایتهای مفید معرفی کرده. من سایت محمدرضا شعبانعلی رو عضو هستم کیف میکنم به تمام معنا از مطالب بکرش. فایل صوتی خودش به اسم مسیر اصلی رو هم دانلود کردم بییییینظیره هرچی بگم کم گفتم.

[ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

http://ghasrekuchakema.blogfa.com/post/647

سلام این لینک رو از ملکه گرفتم امیدوارم کسایی که راجع به برنامه ریزی دوست دارن بخونن برن و استفاده کنن.

کم و بیش درس می خونم

هنوز کابینت نداریم دیگه تا تهش رو بخونین که چه بده وقتی ظرفاتو تو حموم بشوری

هرکار می کنم روزی بیش از چهار ساعت نمی شه درس خوندنم

چقدر حس خوبی داره اینجا می نویسم

[ پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

خداحافظ خونه قدیمی... سلام خونه جدید

ایین هفته باید بریم تو خونه جدیدمون. کاغذدیواریهای خوشگل انتخاب کردیم. و کلی کارهای دیگه انجام دادیم که خوشگل بشه.

الان من تو فکر کنکورمم که چیکارکنم که تو این شرایط بتونم درسامو بخونم. مهمتراز همه اینکه لغتهای زبان عمومیو اصلا ابدا کار نکردم و این به نظر من یه ضعف بزرگه و اگه همین ماه شرو نکنم به معنی عدم قبولیه. خدایا یه اراده فولادین بهم بده که بتونم لغتهای سخت و عجیب غریب بخونم.

چرا من یه نفرو پیدانمیکنم حداقل با هم زبان عمومی بخونیم😞

[ شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

یعنی در حد بنز ها... این مرد اینقدر رومانتیکه که حد و حساب نداره.

من اصلا هیچ برنامه ای برای سالگرد ازدواجمون نداشتم و همش تو فکر درسام بودم و حسش نبود واقعا که به سالگرد ازدواج فکر کنم. می بینم همسر جانم مرخصی گرفته که بمونه پیش من و یه روز به یادموندنی برام بسازه.

صبح رفتم آرایشگاه که از خجالتش در بیام حداقل به خودم رسیده باشم. موهامو کوتاه کردم جلوشم چتری کج. کلی تغییر دکوراسیون شد واقعا تکراری شده بود مدل ساده موهام. از آرایشگاه که برگشتم زنگیدم که بیا چون ظهر گفته بود که می ریم ناهار پیتزا می خوریم. منتظرش بودم طولش داد منم به ذهنم رسید که از این فرصت استفاده کنم رفتم یه شاخه رز قرمز گرفتم و  وقتی اومد بعد از تاخیر بهش دادم. بعد از ناهارم با هم رفتیم گفت یه چیزی بخریم دوست دارم سلیقه خودت باشه... منم رفتم با هم یه کیک خوشگل خریدیم.

برگشتم خونه فهمیدم چرا اینقدر دیر کرده بود...

روی میز کادوهاشو گداشته بود. شوکه شدم و البته خچالت زده. یه روزنامه هم گرفته بود که داشت صفحاتشو نگاه می کرد می خواستم دهن باز کنم و بگم وقت گیر آوردی روزنامه می خونی؟ که صفحه رو بهم نشون داد... بله... تبریکاتشو اونجا هم بهم گفته بود... گفتم خجالتم دادی عزیزم.

کلی عکس دونفره گرفتیم و خوش گذشت.

امروزم صبح بیدار شدم که برم کتابخونه می بینم عشقم بیدار شده زودتر از من که برام صبونه آماده کنه. نذاشت ظرفارو هم بشورم و رفتم.

خدا حفظش کنه

اللهم صل علی محمد و آل محمد

نمی دونم چی بگم صلوات می دم!

 

***********چگونه زمان خودرامدیریت کنیم از رائقی پور رو دانلود کنین

dl-raefipour.blogfa.com/post/149

[ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

من اینو جز معجزه نمی بینم

پارسال که تو موسسه ثبت نام کردم ولی چون دیر رفتم و فرصت هم نداشتم دکی نشدم

امسال گفتم من که جزوه هاشو دارم هزینه شم که شده یه عالمه که بیشترش به خاطر آزموناشه. پس عمرا اگه دوباره برم ثبت نام کنم اصلا آزموناشو می خوام چیکار

یه روز تو فکر بودم که برای اینکه یه نفر بهم برنامه ریزی بده چیکار کنم آیا به دوستم بگم ماهی 50بهت می دم در عوض هرماه یه برنامه ریزی بهم بده؟ و فکرای دیگه که یهو دوباره فکرم رفت سمت همون موسسه

شماره شو از ش گرفتم و بهشون زنگیدم و گفت تا آخر همین هفته فرصت داری که از تخفیف ویژه ش استفاده کنی و برنامه داره شروع می شه

رفتم فرداش و دوروز بعدش مشاور اومد براموم برنامهگذاشت  بهمون یه برنامه ریزی داد همونی که می خواستم

آیا این معجزه نیست؟ هست هست هست

منم از شنبه همین هفته میرم کتابخونه کلی خرخوانی می کنم. مشاور بهمون گفت روزی چهار ساعت (البته با تمرکز نه با گوشی روشن و حواس پرت) درس بخونین بقیه شو زندگی کنین حال کنین. منم چهار ساعتو می رم کتابخونه

این هفته از خودم خیلی راضی بودم. خدایا شکرت.

[ چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

تابستون هم تموم شد یعنی  دو سومش تموم شد ولی من خیلی پیشرفت درسی نداشتم. اما خدا رو هزار مرتبه شکر که تونستم تا حدی با روش تحقیق کنار بیام

امروز رفتم کتاب برای لغت گرفتم. از همین امروز می خوام بخونم.

خدایا کمکم کن بتونم زحمت بکشم و بعدشم کمکم کن حتما قبول شم اگه صلاحمه. جرات نمی کنم به زور ازت درخواستی بکنم چون می دونم تو خودت بهتر از هرکس می دونی چی برام خوبه و چی نه. من سعی خودمو می کنم نتیجه رو به خودت می سپرم عزیزم.

یه برنامه ریزی هم پرینت گرفتم و به دیوار زدم دوستش دارم خیییییییییلی.

****

دیروز داشتم به این فکر می کردم که سایت رنگی رنگی چقدر بی چشمداشت هر چی که لازم می دونه به خواننده هاش می گه. چقدر باید مهربون باشه نویسنده این سایت. آخه بعضی سایتها هستن که برای اینکه یه فایل پی دی اف رو برات بفرستن که مثلا موفق بشی تو زندگیت کلی پول می گیرن. به نظرم برای رشد و کمال خیلی می تونه این سایت موثر باشه گرچه ظاهرش رنگارنگ هست و بهش نمیاد ولی عمیق که بهش توجه میکنی کاملا عارفانه س.http://rangirangi.com/***

امروز رفتم سونوگرافی و همه چی نرمال بود. ترسیدم وقتی بخوام نی نی دار بشم با مشکل مواجه نشم. الان دیگه خیالم راحت شد.

[ شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

فکر کنم رکورد زدم توی وبلاگ زنی

وبلاگ جدیدم رو معرفی  می کنم:

http://phdha1394.blogfa.com/

امیدوارم کسایی که دوست دارن دکترا قبول شن ببیننش و ازش استفاده کنن و منم از نظراتشون استفاده کنم.

ساخت این وبلاگم بهم کمک می کنه هر روز مطلبی پر از انگیزه بذارم و با شوق و اشتیاق درس بخونم.

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

برنامه برای نماز خوندنم نوشتم این باعث می شه دیگه نمازام قضا نشه مخصوصا نماز صبح که خییییییییییییلی مهمه.

نماز مغرب و عشا

نماز ظهر و عصر

نماز صبح

 

 

 

 

شنبه

 

 

 

یکشنبه

 

 

 

دوشنبه

 

 

 

سه شنبه

 

 

 

چهارشنبه

 

 

 

پنجشنبه

 

 

 

جمعه

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

** نماز صبح هام سر جاشونه

** خوشبختم باهاش... هیچوقت دلمو نمیشکنه و اگه بدونه این کارو ناخواسته کرده هرطور شده از دلم درمیاره. دیشب بعد از شام شال و کلاه کرده بودم که بریم پیاده روی که گفت پوشیدی؟؟؟ گفت آره دیگه . گفت قراره جایی بریم؟؟؟ منم چشام گرد شده بود. اینقدر ناراحت شدم که نگو. داشت ظرفشوییو درست می کرد و منم هی فکرای منفی می کردم و دلخور تر می شدم. مانتو رو درآوردم و خواستم شروع کنم به خوندن نماز مغرب که اومد و گفت درآوردی لباساتو؟ گفتم آره. نمی ریم . اونم اصرار.

آخرش گفت بریم حتما بریم. آخه تا صبح دیگه فکر می کنم که نبردمت بیرون. منم دلم نیومد ناراحتش کنم و بعد از نماز زودی حاضر شدم و یه پیاده روی خیلی عالی با هم رفتیم که خیلی خوش گذشت.

** امروز دوستم ش اومد خونه مون. بهش تلفنی گفته بودم که انگیزه کافی برای درس خوندن ندارم و دوست دارم یه نفر باشه که باهاش بخونم. اومد و گفت خودت به خودت انگیزه بده. با هم یه برنامه ریزی کردیم و قرار شد تا 4شنبه من برنامه خودم و اونم برنامه خودشو انجام بده و بعدش به هم گزارش بدیم.

** اون روز قلکمو با عشقم شکستیم (بریدیم) از بالا بریدش برام چون گفتم می خوام یه گلدون ازش درست بشه و بعدا توش گل بذارم. هرچی که توش بود رو دیروز با خواهرجان یه هدیه خوشگل برا همسری گرفتم. یه کیف چرم خوشگل. اصلا چه لزومی داره با مناسبت به کسی هدیه داد.

[ چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

دیروز خونه مونو فروختیم. فکر میکنم خیلی خوش شانسیم که بیست روز نشده فروش رفت. خودمونو توی یه ریسک کوچولو انداختیم چون معلوم نیست واممونو کی بدن . تا آخر آبان توش هستیم و بعدش باید تخلیه کنیم و بریم خونه جدید نزدیک مامان جونم. خدایا تا اون موقع وام رو بدن...

.............................

رمضان هم تموم شد و من دست خالی ازش خداحافظی میکنم. تنها امیدم اینه که به خودم بگم : عزیزم اشکال نداره برنامه قرآن خوانی با همسرجانت بذار. هر روز روز خداس... هر ماه ماه خداس.... سعی کن وابسته به زمان خاصی نباشه بندگیت... 

با وجود این دلداریهای خودم بگم که رمضان عزیزم دلم برات تنگ میشه ... ایشالله سال دیگه باهاتم و هر لحظه تو رمضانی خواهم بود...

............................

حالا هم برم برنامه ریزی خوشگلی بکنم برای شروع درسام.

...........................

برگشتم.... برنامه مو نوشتم. یعنی اگه بهش عمل کنم صد در صد قبولم ها... خدای مهربانم کمکم کن با اراده باشم و به برنامه م عمل کنم. آمین یا رب العالمین

[ دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
ای‌ن پست رو قبلا نوشته بودم که حواسم نبود و حذفش کردم و با هزار تلاش برش گردوندم
 
[ شنبه ۱۴ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۴۴ ‎ب.ظ ] برنامه نوشتن میتونه باعث آرامش بشه. دارم کتاب "زن کامل" رو میخونم راجع به برنامه ریزی تو زندگی نوشته. 
هر روز یه برگه یادداشت برداریم و توش بنویسیم هرکاری رو که فردا میخوایم انجام بدیم. مرحله بعد اولویت بندی کردن اون لیست کارهاییه که نوشتیم. اولین کاری که فردا انجام میدیم شماره یکه و بعد از انجامش جلوش تیک میزنیم یا روش خط میکشیم. اینقدر جلو میریم که به شماره های آخر برسیم. اگه نتونستیم تمام کارهایی که لیست کردیم انجام بدیم اصلا مهم نیست چون حداقل مهم ترین کارها رو انجام دادیم.
راز موفقیت توزندگی انجام پی در پی این روشه.
توی لیست همه کارها رو بنویسیم مثل زمانی برای استراحت ...درست کردن ناخن ها...چرت زدن و...
کارهای خسته کننده رواول انجام بدیم اول صبح که سرحال تریم.
پس از اول صبح با کار شماره یک شروع میکنیم و تا وقتی تموم نشده سراغ کار شماره دو نمیریم.
این کارو میشه توی تقویم یا سررسید هم انجام داد
ادامه در پست بعد....
ه‌
[ دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

همیشه اتفاقات خوب و بد غیر مترقبه وجود دارن که برنامه مونو تغییر بدن. از اینکه اختلالی در برنامه پیش بیاد نترسیم. سعی کنیم آروم باشیم. انعطاف پذیر. باشیم.

این برنامه ما رو منظم تر و فعال تر میکنه.

این نظم و برنامه داشتن میتونه همسر ما رو هم تحت تأثیر قرار بده چون تموم مرد ها از نظم و ترتیب خوششون میاد.

[ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

می خواهم خداگونه زندگی کنم... هرکس این هدفش باشه خداوند هدایتش میکنه. خداوندبرای هر انسانی راهی قرار می ده و برای من کانال گنج حضور راهنماست. امتحانش کنید شاید برای شما هم این کانال راهنما باشد. سایت هم دارد برای افرادی که ماهواره ندارن.
صفحات دیگر
امکانات وب