می خواهم خداگونه باشم...
فهمیدم که برای رهایی از رنج باید خدا گونه شوم... این تصمیم از من نبود و از پروردگارم بود... من از او خواستم راه را نشانم دهد و او نیز به روشهای مختلف با نشان دادن برنامه های مختلف از تلویزیون مثل کانال ماهواره ای و سایت گنج حضور و کتابهای مختلف راهنمایم شد... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام

الان سکسکه م گرفته بود با تعجب نگام میکرد

گفت تا حالا سکسکه تو ندیدم اولین باره میبینم

بینهایت منو دوست داره

هیچکس تو زندگیم این اندازه دوستم نداره

توی عید مریض شده بودم دوسه روز مث جونش ازم مراقبت کرد

خدایا شکرت خدایا ممنونم ازت که این هدیه گرانبها رو بهم دادی

[ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

سلام 94 عزیز

امیدوارم سال 94برای همه سال خوبی باشه.

دیروز ع شق من واسم یه گوشی خوشگل خرید.

 

 

گوشی جدیدمو خیلی دوس دارم.

خوبیاش یادم نره. 

[ سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

امروز کنکورمو دادم آخیییییییش راحت شدم. بعدش رفتیم رستوران و کلی غذا خوردیم و با دل درد برگشتیم

.....

پریروز بعدازحموم داشتم موهامو شانه میکردم یهو اومد تو هال و گفت داری چیکار میکنی؟ (بالحن جدی و حق به جانب)

گفتم دارم موهامو شونه میکنم

عزیزم فکر میکنه خودش حتما باید موهامو شونه کنه.

خیلی این کارو دوست داره.

[ جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

دیشب وقتی برگشت یه تاپ رنگارنگ خوشگل برام خریده بود

منم سریع پوشیدمش 

جمعه کنکور دارم واااااای خدایا کمکم کن

[ یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

من و همسرجان امشب کتاب عطر سنبل عطر کاج رو تموم کردیم

بعضی شبها من میخوندم و این شبهای آخر اون میخوند.

تم طنز داشت. لذت بردیم

تصمیم داریم از این به بعدهم همین کارو ادامه بدیم.

ایشالله کتاب بعدی تفکر زائده. 

.......

جمعه خونه بود ناهار با خودش بود یه ماکارونی بسیار بسیار خوشمزه درست کرد که محاله مزش یادم بره. از ماکارونی بدم میومد ولی حالا دوس دارم. مارک ماکارونیه مک بود حلزونی بود. واقعا خوشمزه بود.


[ دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

خیلی مریضم از دیروز ظهر تمااااام بدنم و استخونهام درد میکنه سرما خوردم

بهش پیام دادم که برگشتی یه چیزی واسه شامت بیار من مریضم نمیتونم غذا درست کنم

وقتی برگشت اینقدر بهم رسیدگی کرد که نگو

همش پیش من تو اتاق بود که برق رو هم خاموش کرده بودم

میگفتم برو تو هال تی وی نگاه کن

میگفت تو اینجا مریضی و من تی وی؟

گفت ببرمت دکتر گفتم نه خوشم نمید

گفت از آمپول میترسی؟

من ها ها ها

گفت واسه شام ماکارونی درست میکنه گفتم نمیخواد زحمت داره

گفتم نیمرو درست کن

درست کرد و با سیب زمینی سرخ شده و گوجه و خیارشور خوردیم

قبلش یه مسکن داد بهم وگرنه نمیتونستم از جام بلند شم

__________________________

روز ولنتاین خونه مامان بودم عصری برگشتم باغذاهایی که بهم دهده بود

بی حال نشسته بودم که یهو به ساعت نگا کردم گفتم الانه بیاد و من دستم خالیه

مدتی بود میخواستم واسش یه پیچ باز کن برقی که با دیدنش دهنش آب میفتاد بگیرم

چی بهتر از الان که روز عشق بود

بدوبدو رفتم وضوگرفتم و آرایش نمودم و زدم بیرون تو راه پیام دادم که من فلان خیابونم اگه میخوای بیا

اونم گفت باشه

خلاصه اون پیچ بازکن را خریدم و چندلحظه بعد که دیدمش تقدیمش نمودم

متعجب شده بود

بعدشم رفتم مسجدی که اونطرفا بود نمازمغرب وعشا رو خوندم 

بعدشم منو گردوند همه جا که یه چیزی بخر

دست برقضا هیچی به دلم نمینشست تا اینکه تو یه کتابفروشی برای اولین بار در طول ده پانزده سال اخیر یه عروسک مو سبز به دلم نشست اینقد دوسش دارم که نگو_______________ 

 

[ دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

ازدیروز شروع کردم به تست زدن

چشمتون روز بدنبینه

چنان سست و بی حالم از همون دیروز که نگو

ناامید و بی رمق

خمیازه

الان یهو به ذهنم رسید که جمع کنم این کاسه کوزه رو

من هنوز با کتابام خداحافظی کردم که رفتم تست بزنم؟

بهتره خودمو بیشتراز این عذاب ندم و اول مطالب جزوه ها رو جمع بندی کنم بعدبرم تست زنی

وای خدایا چقد سخته کنکور دُکتر.ی

××××--

از هرچه بگذریم "خوبیاش یادت نره" خوشترتره

دیشب بخاطرجریان تست زنی که گفتم حالم گرفته بود

واقعا نمیتونستم ظرفای شامو بشورم

دیدم که بعله

جناب همسر شروع کرد به شستن ظرفا

تودلم گفتم آخییییییییش

بعدبهشم گفتم واقعا جون نداشتم ازکجا دونستی برام مث یه کوه شده بود

گفت وقتایی که ظرفارو سریع نمیشوری میفهمم که حتما حوصله شونو نداری

[ یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

جمعه هفته قبل بهش گفتم برام یه برنامه ریزی بکن. نمیتونم. اصلا فکرشم نمیکردم انجام بده. چون یه کار شخصیه. شب میخواست انجام بده منم کل جزوه هامو آوردم جلو دستش چندتاسوال کوچیک ازم پرسید و بعداز یه مدت که غرق تلاش بودیه برگه بهم داد که باجزییات برام برنامه درسی تا روز قبل از کنکورو نوشته بود. بعدشم خسته و کوفته به معنای واقعی کلمه رفت خوابید. رسما بیهوش شده بود ها....

از شنبه هفته قبل دارم طبق برنامش پیش میرم اینقدر مسلط نوشته که فکرمیکنم یاخودم نوشتم یا یه مشاور خوب. نه سخته و نه آسون.

ازمحبوب عزیز ممنونم با معرفی فیدلی اینقد تو وقتم صرفه جویی میشه که نگو. 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

سه شنبه ساعت 4صبح رفت ماموریت

فرداش 8صبح بهم اس داد. 

سه شنبه روز بدی بود چون تنها بودم فقط روشن کردن کانال گنج حضور اگه نبود نمیدونم الان کجا بودم!

چهارشنبه تلخ رسید صبح هشت وچهل اس دادم که دارین برمیگردین آیا

جواب نرسید

جواب نرسید

یهویی هل کردم حتی یکبار این اتفاق نیفتاده بود که دیر اس جواب بده اونم تو این شرایط که میدونست چقد دلتنگشم هنوز نرفته بود من اشکام جاری بود

خلاصهزنگ زدم اما مگه برمیداشت 

به قول خودش 17تا میس کال انداخته بودم

دیگه مطمین شدم که عشق ندارم

چهره زیبا و معصومش جلوی چشام میومد و گریه زاری میکردم 

اون یکی گوشیشو جاگذاشته بود زنگ زدم همکاراش با گریه زاری که هرچی میزنگم برنمیداره شماره راننده آژانسو بهم بدین

بعدش خودش زنگید من گریه کنان و اون میخندید که رو سایلنت بوده

اولش که باورم نمیشد خودشه گوشامو تیز کرده بودم که مطمین شن

خدایا هزار بار شکرت عشقم باهامه 

تو اون چند لحظه جهنمی آرزو کردم خدایا عشقمو بهم بده قول میدم اذیتش نکنم قول میدم هرچی میگه هر کاری میکنه هیچی نگم دلشو نشکنم ازش ایراد نگیرم باهاش مهربان باشم کاری به کارش ندارم. قول دادم قدرشو بدونم.

قولدادم دیگه یه سر سوزن غیبت نکنم هیچکس هیچکس

[ جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

سر سفره بودیم دیدم تو خودشه منم شیطان درونمفعال شده بود که چه شه. با من که نباید بد باشه حتی اگه بزرگترین مشکل دنیاهم خدای نکرده باشه بازم نمیتونم تحمل کنم.عینک

ازش پرسیدم چه ته؟ تو خودتیــ

به زور از زیر زبونش کشیدم چی بوده

عشق من نگران ناهارهای من بوده برا کتابخونه که هر روز میرم...

جدا از اون نگران پخت و پزم هم بود که چیکار کنیم وقتم گرفته نشه. که خداروشکر اینم حل شو. مامان جون کلی بهم غذا داد که حداقل تا پونزده روز نمیخواد چیزی بپزم. خدا همه مامانا رو حفظ کنه.

[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

دیروز کیک خوشگل خوشگل خریده بود گفتم فکر کردم چه مناسبتیه کیک گرفتی.

گفت لازم نیست مناسبتی باشه که...

چقدر دلم خواسته بود منم سریع چای ریختم با چای نوش جان کردیم...

-------

دیشب من مشغول خوندن مطالب انگیزشی بودم و یادداشت می کردم و غرق نوشتن که بعد از اتمام کار رفتم آشپزخونه دیدم همه جا مرتب و منظم شده و ظرفها رو شسته عزیییییییییییییییزم.

دستش درد نکنه.

[ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

سلام

عشقم خوابیده و من در حال وبگردی ام.

دیشب بالاخره کار کابینتامون تموم شد یه تیکه ش مونده که اونم چیزی نیست. امروز همش در حال کار کردن بودم... همسر ظهر که از سر کار برگشت یه سر کار کرد... حتی دیرتر از منم از کار دست کشید... خیلی زحمت کشید الهی قربونش برم...

بهش گفتم ایشالله خیر ببینی که این همه کمکم کردی. 

خدا ازش راضی باشه...

[ جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

همسرم صبحها که من خوابم و اونمیره سرکار قبل از رفتن میاد منو میبوسه.

شبها هم که حتما قبل از خواب همدیگه رو میبوسیم. 

تو آسانسور هم حتما منو میبوسه . اونجا مخصوصا پیشانیمو میبوسه!

[ شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

فهمیدم که قدر زندگیمو نمیدونم...

تصمیم گرفتم حداقل هفته ای یه بار از جنبه های مثبت زندگیم بنویسم که بیشتر قدر عشقمو بدونم.

[ جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

زندگیم صبحها که بیدار میشه صبحانه شو از یخچال درمیاره و رو کابینت میذاره و سرپا میخوره و بعدش میره.

یه خوبی که اون داره اینه که خوراکیهای صبحانه رو رو کابینت جامیذاره کهوقتی من بیدار شدم بخورم. تا اینجاش که ساده و معمولی بود. اون کارای دیگه هم میکنه مثلا

بااینکه خودش چای نمیخوره قوری رو برا من روشن میذاره(میتونه این کارو نکنه نه؟)

اگه شیر داشته باشیم بعضی وقتا برا منم میریزه تو استکان و درشو نعلبکی میذاره که فاسد نشه تا من میخورمش(میتونه این کارم نکنه و بذاره بره)

بعضی وقتا نسکافه شو برا من میذاره که یادم باشه بخورم منم میفهمم که اون نسکافه خورده پس منم بخورم

روزای تعطیلم خیلی وقتا از من زودتربیدارمیشه و همه چی آماده س

خب جریان صبحانه رو گفتم که یادم بمونه

الان به ذهنم رسید که بگم خیلی مردها حوصله این کارا رو ندارن 

اگه همسریم این کارا رو نمیکرد من باید فکرمیکردم منو دوس نداره؟ 

یه چیز دیگه

اگه من ازش تشکر نکنم آیا اون به لطفهاش ادامه میده؟ هرگز

اگه بدتر از این منتم سرش بذارم و وظیفش بدونم آیا ادامه میده؟ هرگززززز

قضاوت کار سختیه ولی اینومیخوام بگم که خیلی از ابراز علاقه هایی که از همسرمون نمیبینیم شاید بخاطر خودمون باشه ـ حالا این میتونه شکلهای متفاوتی داشته باشه مثل اینکه خودمونو لایق دوست داشتن ندونیم ـــ قدرشونو ندونیمــــ بی جنبه باشیمــــ فقط عیباشونو ببینیم و بدتر اینکه بهشون بگیمــــ 

در پی تغییرش باشیم به جای اصلاح خودمون

درسی که از برنامه گنج حضور گرفتم و هنوزم کامل بهش نتونستم عمل کنم اینه که در پی تغییر هیچکس نباشم هرکس فقط و فقط میتونه خودشو تغییر بدهـ

ـ

[ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

یعنی در حد بنز ها... این مرد اینقدر رومانتیکه که حد و حساب نداره.

من اصلا هیچ برنامه ای برای سالگرد ازدواجمون نداشتم و همش تو فکر درسام بودم و حسش نبود واقعا که به سالگرد ازدواج فکر کنم. می بینم همسر جانم مرخصی گرفته که بمونه پیش من و یه روز به یادموندنی برام بسازه.

صبح رفتم آرایشگاه که از خجالتش در بیام حداقل به خودم رسیده باشم. موهامو کوتاه کردم جلوشم چتری کج. کلی تغییر دکوراسیون شد واقعا تکراری شده بود مدل ساده موهام. از آرایشگاه که برگشتم زنگیدم که بیا چون ظهر گفته بود که می ریم ناهار پیتزا می خوریم. منتظرش بودم طولش داد منم به ذهنم رسید که از این فرصت استفاده کنم رفتم یه شاخه رز قرمز گرفتم و  وقتی اومد بعد از تاخیر بهش دادم. بعد از ناهارم با هم رفتیم گفت یه چیزی بخریم دوست دارم سلیقه خودت باشه... منم رفتم با هم یه کیک خوشگل خریدیم.

برگشتم خونه فهمیدم چرا اینقدر دیر کرده بود...

روی میز کادوهاشو گداشته بود. شوکه شدم و البته خچالت زده. یه روزنامه هم گرفته بود که داشت صفحاتشو نگاه می کرد می خواستم دهن باز کنم و بگم وقت گیر آوردی روزنامه می خونی؟ که صفحه رو بهم نشون داد... بله... تبریکاتشو اونجا هم بهم گفته بود... گفتم خجالتم دادی عزیزم.

کلی عکس دونفره گرفتیم و خوش گذشت.

امروزم صبح بیدار شدم که برم کتابخونه می بینم عشقم بیدار شده زودتر از من که برام صبونه آماده کنه. نذاشت ظرفارو هم بشورم و رفتم.

خدا حفظش کنه

اللهم صل علی محمد و آل محمد

نمی دونم چی بگم صلوات می دم!

 

***********چگونه زمان خودرامدیریت کنیم از رائقی پور رو دانلود کنین

dl-raefipour.blogfa.com/post/149

[ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

صبح برق رفته بود بیدار شدم بعد از یک ساعت برق اومد.

برخلاف همیشه تلویزیون روشن نشد آخه برق که میومد تی وی هم روشن می شد. نگاه کردم دیدم زندگیم اونو از پریز کشیده که بیدار نشم....

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
امروز یه کم حالم خوب نبود و نمیتونستم کار کنم، البته این حالت از دیروز رسما شروع شد. دیروز بهانه گیری کردم و رفتم تو اتاق و کمی اشک ریختم... هیچوقت بیتفاوت نیست ... اومد پیشم با بغض که دچار عذاب وجدان شدم. گفتم بخاطر این ناراحتم که وقتی خواستم شیشه های جای مربا رو دور بندازم انگار شیشه عمرت بودن گفتی نه لازمشون داریم! مگه الماس بودن! (میبینین چه مسخره بود کارم؟ عین بچه ها شده بودم) اونم گفت ببخشیدـ به همین سادگی شروع شد و تموم شدـ
این اتفاق زنانه چیکار با روحیه آدم نمیکنه ...
امروزم ناهار کم خورد البته از دید من اینقد دلخور شدم که نگو....! ولی این دیگه بروز داده نشد از بس مهربون بود و از آنجا که فهمیده بود یه چیزیم شده دوروبرم میومد... هم صبح و هم صبح ظرفا رو شست. بهش میگم همیشه که تو خیلی خوب و مهربونی... صبح میگفت تو ناسپاس نیستی وگرنه خیلیا هستن هرکار خوبی براشون انجام میدی نمیبینن... نکته مهمی بود ولی این از ارزش کارهاش کم نمیکنه برام.
الان که تازه از خواب عصرگاهی بیدار شدم حالم خیلی خوبه. 
[ جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

** نماز صبح هام سر جاشونه

** خوشبختم باهاش... هیچوقت دلمو نمیشکنه و اگه بدونه این کارو ناخواسته کرده هرطور شده از دلم درمیاره. دیشب بعد از شام شال و کلاه کرده بودم که بریم پیاده روی که گفت پوشیدی؟؟؟ گفت آره دیگه . گفت قراره جایی بریم؟؟؟ منم چشام گرد شده بود. اینقدر ناراحت شدم که نگو. داشت ظرفشوییو درست می کرد و منم هی فکرای منفی می کردم و دلخور تر می شدم. مانتو رو درآوردم و خواستم شروع کنم به خوندن نماز مغرب که اومد و گفت درآوردی لباساتو؟ گفتم آره. نمی ریم . اونم اصرار.

آخرش گفت بریم حتما بریم. آخه تا صبح دیگه فکر می کنم که نبردمت بیرون. منم دلم نیومد ناراحتش کنم و بعد از نماز زودی حاضر شدم و یه پیاده روی خیلی عالی با هم رفتیم که خیلی خوش گذشت.

** امروز دوستم ش اومد خونه مون. بهش تلفنی گفته بودم که انگیزه کافی برای درس خوندن ندارم و دوست دارم یه نفر باشه که باهاش بخونم. اومد و گفت خودت به خودت انگیزه بده. با هم یه برنامه ریزی کردیم و قرار شد تا 4شنبه من برنامه خودم و اونم برنامه خودشو انجام بده و بعدش به هم گزارش بدیم.

** اون روز قلکمو با عشقم شکستیم (بریدیم) از بالا بریدش برام چون گفتم می خوام یه گلدون ازش درست بشه و بعدا توش گل بذارم. هرچی که توش بود رو دیروز با خواهرجان یه هدیه خوشگل برا همسری گرفتم. یه کیف چرم خوشگل. اصلا چه لزومی داره با مناسبت به کسی هدیه داد.

[ چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

**مامان خیلی گیر می داد تازگیا که درس نمی خونی ... خیلی رو اعصاب بود در حد مرگ... تا امروز که التماسش کردم گفتم التماست می کنم اینقدر نگو درس بخون درس بخون چون داری منو زده می کنی از کتابهام. کسی بخواد بخونه خودش می خونه. بس کن دیگه. خواهرجان هم گفت گناه داره اینقدر اذیتش نکن اگه درسشو بخاطر بداخلاقی ها و اجبارهای تو نخونه گناهش پای توعه ها؟

خلاصه نجات یافتم و آرام شد مامان.

** دیشب عشقم ساعت هفت و نیم به بعد بود که رفت برای کاری که براش پیش اومده بود و برخلاف انتظارم خیییلی دیر اومد. ساعت از ده گذشته بود. شام هم میرزا قاسمی داشتیم و اصلا نمی تونستم تنهایی بخورم. اینقدر دلم براش تنگ شده بود که نگو. گفتم باهات دوست نیستم دیر اومدی. اونم با لبخند از اینکه سورپرایزش کردم چون روی پله های راهرو نشسته بودم وقتی برگشت گفت که ببخشید.

** دیروز هم از دانشگاه که برگشتم اومد دنبالم و رفتیم یه کتابخونه عمومی و نمازم رو خوندم چون وضو داشتم. دیگه خونه نرفتیم و منو برد و برام یه عینک که قیمت بالایی داشت خرید. خیلی ازش ممنونم خییییییییییییییلی. برای خواسته هام بینهایت ارزش قایله و اصلا اسم قیمت و پول نمیاره.

** توی یه وبلاگ "شهربانوها" خوندم که می خواد چله ترک گناه غیبت انجام بده. منم اعلام آمادگی کردم. خییییییییییییییلی ساله که من می خوام این عیب بزرگ رو ترک کنم ولی هربار بعد از مدتی فراموش کردم. البته بعداز ازدواج خیلی بهتر شدم بخاطر اینکه عشقم خیلی وقتا دوست  نداره این کارو بکنم. یعنی می شه کامل از این گناه پاک بشم؟

[ چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

میخوام همه خوبیای همسری رو تا جای ممکن اگه یادم موند بنویسم که همیشه یادم بمونه

امروز زودتر از همیشه برگشت خونه. داشتم توی یه تیکه نون گوجه و پنیر میذاشتم که بعنوان ناهار بخورم. وقتی اینو دید گفت چرا اینو میخوری؟ گفتم حوصله نداشتم برا خودم چیزی درست کنم. 

لباساشو درنیاورد و از تو یخچال یه تن ماهی درآورد . برام چید توی بشقاب و با خیارشور و گوجه و هویج شور خیلی مرتب تزیین کرده بود. منم مثل از قحطی در رفته ها با ولع تمام خوردمش و یه لقمه هم برا عشقم گرفتم و تو دهن خوشگلش گذاشتم.

[ شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

می خواهم خداگونه زندگی کنم... هرکس این هدفش باشه خداوند هدایتش میکنه. خداوندبرای هر انسانی راهی قرار می ده و برای من کانال گنج حضور راهنماست. امتحانش کنید شاید برای شما هم این کانال راهنما باشد. سایت هم دارد برای افرادی که ماهواره ندارن.
صفحات دیگر
امکانات وب