می خواهم خداگونه باشم...
فهمیدم که برای رهایی از رنج باید خدا گونه شوم... این تصمیم از من نبود و از پروردگارم بود... من از او خواستم راه را نشانم دهد و او نیز به روشهای مختلف با نشان دادن برنامه های مختلف از تلویزیون مثل کانال ماهواره ای و سایت گنج حضور و کتابهای مختلف راهنمایم شد... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

*** ما زمانی با قدرت آفریننده خودمان کاملا همسان بوده ایم و حالا از ما خواسته شده است که به آن بازگردیم. بسیار مهم است که ما خودمان راغب هماهنگی با منشا و شناختن زبان او باشیم. وقتی پیامی به ما میرسد تمایل ما این است آنها را صرفا یک اتفاق تلقی نموده و نادیده می گیریم ولی باید بدانید که در جهان بی نهایت و وجود یک عقل کل که همه چیزها را لحظه به لحظه سامان می دهد چیزی به نام اتفاق نمی تواند وجود داشته باشد.

 

***در تنهایی دعا و راز و نیاز کنید. با سکوت آشتی کنید و به خود یادآورد شوید در سکوت و آرامش است که می توانید خالق خودرا به یاد اورید. تمام بدبختی های انسان از آنجا ناشی می شود که قادر نیست به تنهایی و آرام در اتاق خود بنشیند. زمانی که شما به بیزاری از سکوت غلبه می نمایید بر بسیاری از بدبختی ها نیز غلبه خواهید کرد زیرا در سکوت است که یاد خدا به ذهن شما وارد می شود.

[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

از سایت رنگی رنگی یه مطلب زیبا دیدم که لینکشو می ذارم نگا بندازین و اگه خواستین استفاده کنین:

http://rangirangi.com/sobhezood/

من که پایه ام....زبان

[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

فکر کنم رکورد زدم توی وبلاگ زنی

وبلاگ جدیدم رو معرفی  می کنم:

http://phdha1394.blogfa.com/

امیدوارم کسایی که دوست دارن دکترا قبول شن ببیننش و ازش استفاده کنن و منم از نظراتشون استفاده کنم.

ساخت این وبلاگم بهم کمک می کنه هر روز مطلبی پر از انگیزه بذارم و با شوق و اشتیاق درس بخونم.

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

برنامه برای نماز خوندنم نوشتم این باعث می شه دیگه نمازام قضا نشه مخصوصا نماز صبح که خییییییییییییلی مهمه.

نماز مغرب و عشا

نماز ظهر و عصر

نماز صبح

 

 

 

 

شنبه

 

 

 

یکشنبه

 

 

 

دوشنبه

 

 

 

سه شنبه

 

 

 

چهارشنبه

 

 

 

پنجشنبه

 

 

 

جمعه

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

رام داس در یکی از سخنرانی هایش می گفت: " من قاطعانه به این نتیجه رسیده ام که "دیگران" وجود ندارند.به من نمی توانید بگویید که از چه کسی متنفر باشم با چه کسی بستیزم و یا چه کسی را تحت کنترل در آورم. من فقط " ما" می بینم."

ما باید خودمونو از انسانهای دیگه جدا نبینیم و همه رو دوست داشته باشیم مثل خدا که همه مونو دوست داره حتی بدترین ها از نظر ما.

[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
امروز یه کم حالم خوب نبود و نمیتونستم کار کنم، البته این حالت از دیروز رسما شروع شد. دیروز بهانه گیری کردم و رفتم تو اتاق و کمی اشک ریختم... هیچوقت بیتفاوت نیست ... اومد پیشم با بغض که دچار عذاب وجدان شدم. گفتم بخاطر این ناراحتم که وقتی خواستم شیشه های جای مربا رو دور بندازم انگار شیشه عمرت بودن گفتی نه لازمشون داریم! مگه الماس بودن! (میبینین چه مسخره بود کارم؟ عین بچه ها شده بودم) اونم گفت ببخشیدـ به همین سادگی شروع شد و تموم شدـ
این اتفاق زنانه چیکار با روحیه آدم نمیکنه ...
امروزم ناهار کم خورد البته از دید من اینقد دلخور شدم که نگو....! ولی این دیگه بروز داده نشد از بس مهربون بود و از آنجا که فهمیده بود یه چیزیم شده دوروبرم میومد... هم صبح و هم صبح ظرفا رو شست. بهش میگم همیشه که تو خیلی خوب و مهربونی... صبح میگفت تو ناسپاس نیستی وگرنه خیلیا هستن هرکار خوبی براشون انجام میدی نمیبینن... نکته مهمی بود ولی این از ارزش کارهاش کم نمیکنه برام.
الان که تازه از خواب عصرگاهی بیدار شدم حالم خیلی خوبه. 
[ جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

** نماز صبح هام سر جاشونه

** خوشبختم باهاش... هیچوقت دلمو نمیشکنه و اگه بدونه این کارو ناخواسته کرده هرطور شده از دلم درمیاره. دیشب بعد از شام شال و کلاه کرده بودم که بریم پیاده روی که گفت پوشیدی؟؟؟ گفت آره دیگه . گفت قراره جایی بریم؟؟؟ منم چشام گرد شده بود. اینقدر ناراحت شدم که نگو. داشت ظرفشوییو درست می کرد و منم هی فکرای منفی می کردم و دلخور تر می شدم. مانتو رو درآوردم و خواستم شروع کنم به خوندن نماز مغرب که اومد و گفت درآوردی لباساتو؟ گفتم آره. نمی ریم . اونم اصرار.

آخرش گفت بریم حتما بریم. آخه تا صبح دیگه فکر می کنم که نبردمت بیرون. منم دلم نیومد ناراحتش کنم و بعد از نماز زودی حاضر شدم و یه پیاده روی خیلی عالی با هم رفتیم که خیلی خوش گذشت.

** امروز دوستم ش اومد خونه مون. بهش تلفنی گفته بودم که انگیزه کافی برای درس خوندن ندارم و دوست دارم یه نفر باشه که باهاش بخونم. اومد و گفت خودت به خودت انگیزه بده. با هم یه برنامه ریزی کردیم و قرار شد تا 4شنبه من برنامه خودم و اونم برنامه خودشو انجام بده و بعدش به هم گزارش بدیم.

** اون روز قلکمو با عشقم شکستیم (بریدیم) از بالا بریدش برام چون گفتم می خوام یه گلدون ازش درست بشه و بعدا توش گل بذارم. هرچی که توش بود رو دیروز با خواهرجان یه هدیه خوشگل برا همسری گرفتم. یه کیف چرم خوشگل. اصلا چه لزومی داره با مناسبت به کسی هدیه داد.

[ چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح ساعت پنج و ربع بیدار شدم و نماز صبح خوندم. چقد احساس سبکی میکنم... فکر میکردم که چون یه وبلاگ درست کردم با این موضوع پس باید حتما بیدار شم. اینم از تأثیرهای ساخت وبلاگم. خدایا همه رو هدایت کن به سمت تو بیایم و در آغوشت احساس امنیت کنیم. 

[ جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

خیلی ساله که دلم می خواد نماز صبح هامو سر وقت بخونم ولی همیشه یه مدت کوتاه این کارو کردم و بعدش فراموش شده و برام سخت شده.

دلم می خواد نماز خوان واقعی باشم و همه نمازامو سروقت بخونم. با حضور قلب بخونم.

من آرزو دارم صبحها به موقع بیدار شم و نماز صبح بخونم ولی تا حالا نشد که نشد.

می دونم خیلیا باهام هم دردن. آخه من و امثال من قبولش داریم و بهش عمل نمی کنیم.

امروز حین فکر کردن به این موضوع غصه دار بودم که یهو به ذهنم رسید که یه وبلاگ درست کنم با همین مضمون و نتیجه شد

http://banooha.persianblog.ir/

شاید این کار بتونه اول خودمو و بعد کسایی که مثل خودم هستن کمک کنه. آدم وقتی کسایی که مثل خودشن و موفق می شن رو می بینه کلی تشویق می شه که به جلو حرکت کنه.

انشالله که کمک کنه.

[ پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

**مامان خیلی گیر می داد تازگیا که درس نمی خونی ... خیلی رو اعصاب بود در حد مرگ... تا امروز که التماسش کردم گفتم التماست می کنم اینقدر نگو درس بخون درس بخون چون داری منو زده می کنی از کتابهام. کسی بخواد بخونه خودش می خونه. بس کن دیگه. خواهرجان هم گفت گناه داره اینقدر اذیتش نکن اگه درسشو بخاطر بداخلاقی ها و اجبارهای تو نخونه گناهش پای توعه ها؟

خلاصه نجات یافتم و آرام شد مامان.

** دیشب عشقم ساعت هفت و نیم به بعد بود که رفت برای کاری که براش پیش اومده بود و برخلاف انتظارم خیییلی دیر اومد. ساعت از ده گذشته بود. شام هم میرزا قاسمی داشتیم و اصلا نمی تونستم تنهایی بخورم. اینقدر دلم براش تنگ شده بود که نگو. گفتم باهات دوست نیستم دیر اومدی. اونم با لبخند از اینکه سورپرایزش کردم چون روی پله های راهرو نشسته بودم وقتی برگشت گفت که ببخشید.

** دیروز هم از دانشگاه که برگشتم اومد دنبالم و رفتیم یه کتابخونه عمومی و نمازم رو خوندم چون وضو داشتم. دیگه خونه نرفتیم و منو برد و برام یه عینک که قیمت بالایی داشت خرید. خیلی ازش ممنونم خییییییییییییییلی. برای خواسته هام بینهایت ارزش قایله و اصلا اسم قیمت و پول نمیاره.

** توی یه وبلاگ "شهربانوها" خوندم که می خواد چله ترک گناه غیبت انجام بده. منم اعلام آمادگی کردم. خییییییییییییییلی ساله که من می خوام این عیب بزرگ رو ترک کنم ولی هربار بعد از مدتی فراموش کردم. البته بعداز ازدواج خیلی بهتر شدم بخاطر اینکه عشقم خیلی وقتا دوست  نداره این کارو بکنم. یعنی می شه کامل از این گناه پاک بشم؟

[ چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

میخوام همه خوبیای همسری رو تا جای ممکن اگه یادم موند بنویسم که همیشه یادم بمونه

امروز زودتر از همیشه برگشت خونه. داشتم توی یه تیکه نون گوجه و پنیر میذاشتم که بعنوان ناهار بخورم. وقتی اینو دید گفت چرا اینو میخوری؟ گفتم حوصله نداشتم برا خودم چیزی درست کنم. 

لباساشو درنیاورد و از تو یخچال یه تن ماهی درآورد . برام چید توی بشقاب و با خیارشور و گوجه و هویج شور خیلی مرتب تزیین کرده بود. منم مثل از قحطی در رفته ها با ولع تمام خوردمش و یه لقمه هم برا عشقم گرفتم و تو دهن خوشگلش گذاشتم.

[ شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

 نقشه کشیدن برای تلافی کردن کارهای کسانی که ما فکر می کنیم موجب نارضایتی ما بوده اند آرامش را از ما می گیرد. این مکالمات خیالی در ذهن ما را از خدا دور می کنند. مثلا " اول به او چنین می گویم. بعد او چنان می گوید... این بار با جواب تازه حالشو می گیرم. باید قبول کند حق با منه.... " این مکالمه می تواند تمام روز و شب در ذهن شما ادامه یابد. ما این جنگ درونی را بارها تکرار می کنیم. ذهن ستیزه گر نمی تواند به خاطر آورد که یک زمان در جایی با آرامش الهی زندگی می کرده است.افکار ستیزه جویانه را با افکار صلح آمیز و آرامش بخش و همدلانه معاوضه کنید. ذهن خود را فضایی آکنده از صلح و آرامش بسازید.

این میدان جنگ را در ذهن خود تعطیل کنید و با تمرین سعی کنید به هنگام شروع این مکالمات کلمه "خاموش" را روی ذهن خود حک کنید تا به این ترتیب وارد ستیزه های بیهوده در ذهن نشوید. بعد از مدتی تمرین در حیطه آرامش و هدایت الهی قرار می گیرید که پاداش این کار است.

 

 

[ شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

دیروز خونه مونو فروختیم. فکر میکنم خیلی خوش شانسیم که بیست روز نشده فروش رفت. خودمونو توی یه ریسک کوچولو انداختیم چون معلوم نیست واممونو کی بدن . تا آخر آبان توش هستیم و بعدش باید تخلیه کنیم و بریم خونه جدید نزدیک مامان جونم. خدایا تا اون موقع وام رو بدن...

.............................

رمضان هم تموم شد و من دست خالی ازش خداحافظی میکنم. تنها امیدم اینه که به خودم بگم : عزیزم اشکال نداره برنامه قرآن خوانی با همسرجانت بذار. هر روز روز خداس... هر ماه ماه خداس.... سعی کن وابسته به زمان خاصی نباشه بندگیت... 

با وجود این دلداریهای خودم بگم که رمضان عزیزم دلم برات تنگ میشه ... ایشالله سال دیگه باهاتم و هر لحظه تو رمضانی خواهم بود...

............................

حالا هم برم برنامه ریزی خوشگلی بکنم برای شروع درسام.

...........................

برگشتم.... برنامه مو نوشتم. یعنی اگه بهش عمل کنم صد در صد قبولم ها... خدای مهربانم کمکم کن با اراده باشم و به برنامه م عمل کنم. آمین یا رب العالمین

[ دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

راست و پاک بگم که این ماه رمضان اونی نبود که فکرشو می کردم. نمی دونم چرا. حس و حال معنوی نداشتم. اصلا فکرشم نمی کردم با همسر جانم اینطور باشه اولین ماه رمضانمون. شاید بخاطر اینکه براش برنامه نریخته بودم. یعنی حسش نبود که برنامه بریزم.

خلاصه گذشت..

خونه ای که قرار بود بگیریم به همین سادگیا نبود که فکر می کردم. الان گره تو کارمون پیش اومده که من فکر می کنم حتما صلاحمون نیست به این زودیا از این جا بریم. وام رو توی آخرای پاییز می دن این در حالیه که فکر می کردم تو همین تابستون ما دیگه بار بستیم.

- تصمیم گرفته بودم کلی درس بخونم حتی توی رمضان که نشد. بعضی وقتا ده صبح بیدار می شدم بعضی وقتا یازده و تازگیا دوازده. آیا یک کسی که آرزوشه دانشجوی دکتری بشه اینطور درس می خونه؟ نه

باید برای بعد از رمضان برنامه ریزی کنم که بتونم از درس سختی که مانع موفقیتم شد سال قبل شروع کنم و اونو توی تابستون تموم کنم. از مهر هم بقیه درسا رو شروع کنم.

-تصمیم دارم هر روز با دنیام چند صفحه کتاب بخونیم. علاوه بر اون قرآن هم روزانه بخونیم.

----------------

خیلی وبلاگای خوب و مفید و دوست داشتنی به پستم می خوره منم لینک می کنم و لذت می برم ازخوندنشون. جای رضوان رو که یه زمانی بهترین وبلاگ بود تقریبا گرفتن. البته رضوان عزیز همچنان جاش خالیه.

---------

تصمیم برای نی نی دار شدن هم فعلا منتفیه. دودوتا چهار تا که می کنم فکر می کنم نمی ذاره کنکورمو خوب بدم. می گن حاملگی باعث تهوع و این چیزا می شه که منو از هدفم دور می کنه. تا ببینیم چی پیش میاد. فعلا که بهش فکر نمی کنم.

 

[ یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم باید چیکار کنم که بتونم یه مامان کامل باشم برای نی نی م. البته تا چند ماه دیگه نمی خوایم به نی نی فکر کنیم به خاطر کنکور.

خدای مهربانم کمکم کن بتونم خیلی خوب باشم یه مامان نمونه باشم بتونم بهش عشق بدم زندگی بدم وظیفه مو به درستی انجام بدم...

خدا راهشو بهم نشون بده...

[ چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

 قسمتهایی از کتاب الهام:

زمانی که ذهن ما با مکالمه های بی وقفه و شلوغ پر می شود، امکان حضور روح کل را از بین می بریم. صحبت های بی وقفه ما را به دنیای مادی دلبسته می کند و باعث ایجاد اضطراب،فشار روحی،ترس و نگرانی و بسیاری از عکس العملهای احساسی می گردد که مسلما ما را از خداشناسی باز می دارد.

ذهن ساکت فضایی را در درون ما فراهم می نماید تا بتوانیم نزدیکی و حس قرابت با روح را تجربه کنیم. زمانی که می خواهیم با خداوند ارتباط برقرار کنیم باید عواملی را که مانع تمرکز ما می شوند به حداقل برسانیم. در طبیعت بودن و دور بودن از سروصداهای مصنوعی که ما را در بر گرفته اند کمک زیادی در این زمینه به ما خواهد کرد. ولی مهم ترین چیزی که باید در نظر بگیریم این است که ذهن خود را از گیجی، سردرگمی و جولان افکاری که از صبح تا شب و حتی در حالت خواب در آن جریان دارند آزاد نگاه داریم.

 

[ چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

می خواهم خداگونه زندگی کنم... هرکس این هدفش باشه خداوند هدایتش میکنه. خداوندبرای هر انسانی راهی قرار می ده و برای من کانال گنج حضور راهنماست. امتحانش کنید شاید برای شما هم این کانال راهنما باشد. سایت هم دارد برای افرادی که ماهواره ندارن.
صفحات دیگر
امکانات وب