می خواهم خداگونه باشم...
فهمیدم که برای رهایی از رنج باید خدا گونه شوم... این تصمیم از من نبود و از پروردگارم بود... من از او خواستم راه را نشانم دهد و او نیز به روشهای مختلف با نشان دادن برنامه های مختلف از تلویزیون مثل کانال ماهواره ای و سایت گنج حضور و کتابهای مختلف راهنمایم شد... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام

از وبلاگ چی نپوشیم یادگرفتم که وقتشه 5کیلو لاغربشم.

دوتاتغییر در رژیم غذاییم دادم از همین امروز

یکی تعطیل کردن مصرف هرگونه شیرینی و کاکائوی غیر تلخ.

دیگری هم خوردن تنها ده قاشق برنج.

من خیلی برنج میخوردم خیلی پرخوری میکردم تا همین امروز همین باعث شد رکورد بزنم و به وزنی برسم که هیچوقت نداشتم

البته ناگفته نماند که پرخوری من عمدی بود دلم میخواست هفتاد کیلو بشم ببینم چه جوری میشم

واقعا اصلا اونجور که ترازو نشون میده در ظاهرم پیدا نیست بجز شیکم لامصب

همون سبب خیر شد که دست نگه دارم وگرنه مطمینم همچنان ادامه میدادم.

[ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

خیلی مریضم از دیروز ظهر تمااااام بدنم و استخونهام درد میکنه سرما خوردم

بهش پیام دادم که برگشتی یه چیزی واسه شامت بیار من مریضم نمیتونم غذا درست کنم

وقتی برگشت اینقدر بهم رسیدگی کرد که نگو

همش پیش من تو اتاق بود که برق رو هم خاموش کرده بودم

میگفتم برو تو هال تی وی نگاه کن

میگفت تو اینجا مریضی و من تی وی؟

گفت ببرمت دکتر گفتم نه خوشم نمید

گفت از آمپول میترسی؟

من ها ها ها

گفت واسه شام ماکارونی درست میکنه گفتم نمیخواد زحمت داره

گفتم نیمرو درست کن

درست کرد و با سیب زمینی سرخ شده و گوجه و خیارشور خوردیم

قبلش یه مسکن داد بهم وگرنه نمیتونستم از جام بلند شم

__________________________

روز ولنتاین خونه مامان بودم عصری برگشتم باغذاهایی که بهم دهده بود

بی حال نشسته بودم که یهو به ساعت نگا کردم گفتم الانه بیاد و من دستم خالیه

مدتی بود میخواستم واسش یه پیچ باز کن برقی که با دیدنش دهنش آب میفتاد بگیرم

چی بهتر از الان که روز عشق بود

بدوبدو رفتم وضوگرفتم و آرایش نمودم و زدم بیرون تو راه پیام دادم که من فلان خیابونم اگه میخوای بیا

اونم گفت باشه

خلاصه اون پیچ بازکن را خریدم و چندلحظه بعد که دیدمش تقدیمش نمودم

متعجب شده بود

بعدشم رفتم مسجدی که اونطرفا بود نمازمغرب وعشا رو خوندم 

بعدشم منو گردوند همه جا که یه چیزی بخر

دست برقضا هیچی به دلم نمینشست تا اینکه تو یه کتابفروشی برای اولین بار در طول ده پانزده سال اخیر یه عروسک مو سبز به دلم نشست اینقد دوسش دارم که نگو_______________ 

 

[ دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

نسان موجود عجیبی است، در به اشتراک گذاشتن ترس ‌ها و نگرانی ‌ها و بدبختی ‌های خود دست و دل بازتر است تادر به اشتراک گذاشتن امیدها و خوشی ‌ها و شادمانی ‌ها.

سکه های خود را در خلوت می‌ شمارد و وقتی رکود را تجربه کرد در میانه هر جماعتی، مظلومانه می ‌پرسد شما هم مثل ما این روزها گرفتارید؟

انسان موجود عجیبی است

در انتقال شیرینی ‌هایش به دیگران بیشتر از انتقال تلخی ها تردید می کند؛ شاید سلامت در این روزگار بیش از آنکه نیازمند رژیم غذایی باشد، نیازمند مرور انسانیت ‌ها و راه ‌های اصیل خوشبختی باشد

انسان موجود عجیبی است

و زود فراموش می ‌کند که مرگ همسایه دیوار به دیوار اوست.

[ یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

ازدیروز شروع کردم به تست زدن

چشمتون روز بدنبینه

چنان سست و بی حالم از همون دیروز که نگو

ناامید و بی رمق

خمیازه

الان یهو به ذهنم رسید که جمع کنم این کاسه کوزه رو

من هنوز با کتابام خداحافظی کردم که رفتم تست بزنم؟

بهتره خودمو بیشتراز این عذاب ندم و اول مطالب جزوه ها رو جمع بندی کنم بعدبرم تست زنی

وای خدایا چقد سخته کنکور دُکتر.ی

××××--

از هرچه بگذریم "خوبیاش یادت نره" خوشترتره

دیشب بخاطرجریان تست زنی که گفتم حالم گرفته بود

واقعا نمیتونستم ظرفای شامو بشورم

دیدم که بعله

جناب همسر شروع کرد به شستن ظرفا

تودلم گفتم آخییییییییش

بعدبهشم گفتم واقعا جون نداشتم ازکجا دونستی برام مث یه کوه شده بود

گفت وقتایی که ظرفارو سریع نمیشوری میفهمم که حتما حوصله شونو نداری

[ یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

یافتم ـ ـ ـ یافتم ـ ـ ـ

گفته بودم که بعداز اون اتفاق ماموریت جدیدترین عهدی که با خدا بستم در مورد غیبت نکردن اون روز بودـ قبلنا عهد میبستم و متاسفانه می شکستم

دروغگو

الان به ذهنم رسید چیکار کنم دیگه این اتفاق نیفته و پشت سر کسی حرف نزنم ـ بله ـ ـ ـ 

نتیجه تفکراتم این شد که اول از ذهنم شروع کنم ـ وقتی من مدام تو ذهنم به فلانی بد میگم معلومه که فرصتش پیش بیاد حتی با وجود عهدی که بستم تا جون دارم بدشم می گم که بعدشم به غ ل ط کردن میفتم که حواسم نبود

پس ذهنمو میشورم با انواع مواد شوینده که راجع به هیچکس "غیب ذهنی" نکنم تا در عمل هم "غیبت زبانی و کلامی" ننمایم

اینگونه شد که ما واژه "غیبت ذهنی" را به واژگان سایر علمای بزرگوار می افزاییم. یکی منو کشف کنه استعدادهام تباه شدننیشخند

خدایی این اصطلاح رو شنیده بودین؟ به نظرم خیلی کمک کنندس ... لطفا نشر دهید...

بعدا نوشت؛از آنجا که غیبت به دلایل مختلف پیش میاد این روش تنها یکی و البته شاید بهترین روش ترک این عادت بد است.

[ پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

جمعه هفته قبل بهش گفتم برام یه برنامه ریزی بکن. نمیتونم. اصلا فکرشم نمیکردم انجام بده. چون یه کار شخصیه. شب میخواست انجام بده منم کل جزوه هامو آوردم جلو دستش چندتاسوال کوچیک ازم پرسید و بعداز یه مدت که غرق تلاش بودیه برگه بهم داد که باجزییات برام برنامه درسی تا روز قبل از کنکورو نوشته بود. بعدشم خسته و کوفته به معنای واقعی کلمه رفت خوابید. رسما بیهوش شده بود ها....

از شنبه هفته قبل دارم طبق برنامش پیش میرم اینقدر مسلط نوشته که فکرمیکنم یاخودم نوشتم یا یه مشاور خوب. نه سخته و نه آسون.

ازمحبوب عزیز ممنونم با معرفی فیدلی اینقد تو وقتم صرفه جویی میشه که نگو. 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

سه شنبه ساعت 4صبح رفت ماموریت

فرداش 8صبح بهم اس داد. 

سه شنبه روز بدی بود چون تنها بودم فقط روشن کردن کانال گنج حضور اگه نبود نمیدونم الان کجا بودم!

چهارشنبه تلخ رسید صبح هشت وچهل اس دادم که دارین برمیگردین آیا

جواب نرسید

جواب نرسید

یهویی هل کردم حتی یکبار این اتفاق نیفتاده بود که دیر اس جواب بده اونم تو این شرایط که میدونست چقد دلتنگشم هنوز نرفته بود من اشکام جاری بود

خلاصهزنگ زدم اما مگه برمیداشت 

به قول خودش 17تا میس کال انداخته بودم

دیگه مطمین شدم که عشق ندارم

چهره زیبا و معصومش جلوی چشام میومد و گریه زاری میکردم 

اون یکی گوشیشو جاگذاشته بود زنگ زدم همکاراش با گریه زاری که هرچی میزنگم برنمیداره شماره راننده آژانسو بهم بدین

بعدش خودش زنگید من گریه کنان و اون میخندید که رو سایلنت بوده

اولش که باورم نمیشد خودشه گوشامو تیز کرده بودم که مطمین شن

خدایا هزار بار شکرت عشقم باهامه 

تو اون چند لحظه جهنمی آرزو کردم خدایا عشقمو بهم بده قول میدم اذیتش نکنم قول میدم هرچی میگه هر کاری میکنه هیچی نگم دلشو نشکنم ازش ایراد نگیرم باهاش مهربان باشم کاری به کارش ندارم. قول دادم قدرشو بدونم.

قولدادم دیگه یه سر سوزن غیبت نکنم هیچکس هیچکس

[ جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

 

سلام

و اینک معرفی میکنملبخند

سایت iplan.ir

http://www.iplan.ir/fa/index.php/categorylists/sitesrecommended

این صفحه اش را هم حتما ببینید سایتهای مفید معرفی کرده. من سایت محمدرضا شعبانعلی رو عضو هستم کیف میکنم به تمام معنا از مطالب بکرش. فایل صوتی خودش به اسم مسیر اصلی رو هم دانلود کردم بییییینظیره هرچی بگم کم گفتم.

[ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

http://www.gisgolabetoon.ir/fa/success/news/1383/chalange-result

توسایت گیس گلابتون یه مطلب نوشته بود که بیتفاوت از کنارش گذشتم 

راجع بهشکرگزاری

خب دیگه به خاطر کمبود وقت برم سر اصل مطلب.

اینکه کتابو دانلود کردم و قراره از فردا تمریناشانجام بدم.

نتیجه را اینجا خواهم نوشت.

بعدا نوشت،

از امروز شروع کردم تمرینا رو، با اس ام اس برای سه تا از دوستام و همسرجان و خواهرجان هم میفرستم.


[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]

سلام

سر سفره بودیم دیدم تو خودشه منم شیطان درونمفعال شده بود که چه شه. با من که نباید بد باشه حتی اگه بزرگترین مشکل دنیاهم خدای نکرده باشه بازم نمیتونم تحمل کنم.عینک

ازش پرسیدم چه ته؟ تو خودتیــ

به زور از زیر زبونش کشیدم چی بوده

عشق من نگران ناهارهای من بوده برا کتابخونه که هر روز میرم...

جدا از اون نگران پخت و پزم هم بود که چیکار کنیم وقتم گرفته نشه. که خداروشکر اینم حل شو. مامان جون کلی بهم غذا داد که حداقل تا پونزده روز نمیخواد چیزی بپزم. خدا همه مامانا رو حفظ کنه.

[ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ خداگونه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

می خواهم خداگونه زندگی کنم... هرکس این هدفش باشه خداوند هدایتش میکنه. خداوندبرای هر انسانی راهی قرار می ده و برای من کانال گنج حضور راهنماست. امتحانش کنید شاید برای شما هم این کانال راهنما باشد. سایت هم دارد برای افرادی که ماهواره ندارن.
صفحات دیگر
امکانات وب